![]() |
||
|
|
|
ديروز در گشت وگذاري اينترنتي، در يكي از وبلاگهاي همسايه ام چشمم به يك بازي وبلاگي خورد . سرآغاز اين داستان برمي گشت به نوشته زيبايي از وبلاگ يكي از عزيزان وبلاگنويس يعني آقاي درويش (+). ماجراي ايشان ماجراي يك اسكناس دويست تومني است كه رهيافت تازه اي به ذهن نويسنده اش گشوده است .يك سيرو سلوك ساده ، بي پيرايه و بي ادعا . درويش با نقل اين تجربه اش ما رابه توجه به سويه ديگر وقايع مي خواند كه در آن مي شود جا پاي " او " را در تمام لحظاتش يافت .از نگاهش خوشم آمد و احساس نزديكي كردم با او و چون خودم به آنچه حضور در لحظات كوچك ولي ناب زندگيست باور جدي دارم ، اين شد كه تصميم گرفتم هرچند به اين بازي دعوت نشده ام اما به آن بپيوندم هرچند نا خوانده ولي انگار خوانده شده . با اينكه اين گفتار براي من يك بازي وبلاگي نيست ولي خود از جهاتي بازي ست يعني اگر نكو بنگري و از منظري ديگر اتفاقن يك بازيست كه اينبار مخاطبش نه ما كه كودك بي آلايش درون ماست . نام بازي هست " او در اين نزديكي است " شرايط اين بازي آسان گرفتن بازي ست . و لوازمش رها ساختن خود به درون امواج بيكران هستي وپاسخهاي مناسب به آن است . حاصل و نتيجه بازي هم يكي شدن با اوست و تجربه زندگي ناب . زندگي اي برتر از عقل محال انديش و محاسبه گر. در اين نوشته من نمي خواهم به كندو كاو مفاهيم چنين نگاهي از منظر عقل يا شهود بپردازم اگرچه بسيار به باز كردن آنچه مي انديشم و در باور من است علاقه دارم و به نوعي از كودكي به اين طرز تماشاي هستي و اتفاقاتش علاقه مند بودم و امروز سخت به مفاهيمش باور دارم .ولي مي خواهم براي شما به جاي فلسفه بافي ، از ماجراي واقعي بگويم . البته من خودم تجربه اسكناسي!! داشته ام ونمونه هاي ديگر . اين نوع تجربيات مستقيم باعث تقويت حسي دروني در آدم مي شود كه حاصلش اعتماد و اطمينان به جهان و پديد آورنده اش است . اشعار گذشته و امروز ما ،عرفان ايراني و كلا عرفان شرقي مالامال از اين نوع نگاه و باور به هستي است .بگذريم ومن بروم سر حكايت احساس كردن "او". گفتم كه خودم از اين تحربيات داشته ام اما اينبار مي خواهم تجربه كسي ديگري را برايتان نقل كنم . اين ماجرا را از زيان هنرمند عزيز و بزرگوارجناب " منوچهر عسگري نسب " شنيده ام .شنيدنش هم مروبط مي شود به حدود 20 سال پيش زماني كه من در دوره نوجواني دوره عكاسي و فيلمسازي را در انجمن سينماي جوان ميگذراندم و ايشان بعنوان مهمان در جمع ما حضور پيدا كرده بود . در آن جلسه ايشان ضمن بحثهاي سينمايي به نقل خاطره اي از خودشان پرداختند كه باعث ساختن فيلم " آنسوي مه " شده بود . نمي دانم اين را در جاي ديگر هم گفته اند يا نه ولي بهر حال نقل اين ماجرا براي من كه شيفته چنين تجربياتي بودم بسيار گوارا بود و براي همين اين گفتگو به طور درخشاني در ذهنم ماند و اين براي من كم حافظه عجيب است . انگار ذهنم اين را گزينش كرده باشد . وقتي داستان فيلم "آنسوي مه " را از ايشان پرسيديم و اينكه ماجراي آن ماهي كوچولوي داخل فيلم كه جان شخصيت اول فيلم را نجات مي دهد ، از كجا آمده بود(1)، ايشان خاطره اي واقعي از خودشان را نقل كرد كه در آن بجاي ماهي ، بالشت يا همان متكاي خودمان نقش اول را داشت . شما حتما متكاها يا بالشهاي قديميه گرد و بزرگ را ديده ايد يا هنوز در خانه داريد . اين متكاها دو نفره هستند .ايشان نقل مي كرد كه در بستگان نزديك من ، كسي بود كه عادت داشت معمولا وقتي در خانه كنار خانواده یا فامیل نشسته است از اين بالشها روي پايش بگذارد و اين شده بود براي او عادت مدام و براي اهل فاميل معما . وقتي هم سوال مي كرديم ميگذاشت روي حساب عادت و حتي سرزنشها و اعتراضات زنش هم افاقه نمي كرد و باز نمي توانست ترك كند . يك بار كه در حياط خانه بر روي فرشي يا كرسيچه اي نشسته بودند و ايشان هم بر حسب عادت آن بالش گنده ، روي پايش بود ناگهان كودك خردسالي از بالاسر بر روي بالش افتاد و به سرعت برخاسته و فرار كرد .بعد هم داد وهوار بچه هاي ديگر از بالا سر برخاست . . زنش مي گفت ما حيرت زده شده بوديم كه چه اتفاقي افتاد و چه شد . و اين بچه ديگر از كجا نازل شد؟! بعد كه قضيه را دنبال كرديم معلوم شد بچه ها در حال بازي روي پشت بام بودند و دنبال هم مي كردند كه يكيشان بي توجه به لبه بام به آن سمت مي آيد وبعد به پايين پرت شده و از قضا يك راست مي افتد روي بالشت و مثل بدلكاران بي هيچ خيالي دوباره برخاسته و دِ برو كه رفتي !! همه ما و همسایه ها از چيزي كه اتفاق افتاده بود حيرت كرده بودند بعد از اين ماجراي آن بالش نجات بخش در همه فاميل ما پيچيد و حكمتش روشن شد و جالب اينكه بعد ازاين ديگر آن فرد دست از اين عادتش برداشت و عادتش را كنار گذاشت . اميدوارم اين خاطره جناب عسگري نسب را به درستي نقل كرده باشم و ايشان كه مدت زيادي هم هست از ايشان بي اطلاعم و برايشان سلامت و صحت آرزو دارم ، اگر اين راخواندند اشكالي بر آن نگيرند چون بهر حال بعد از گذشت اين همه سال جزيياتش در ذهنم نمانده و اصل اين داستان كه همان عادت بالش گذاشتن روي پا وبعد سقوطش بود را خوب درخاطرم هست. بله چنين ماجراهايي را مي شود از زواياي مختلف ديد و هر كس از ظن خود يارش شود. حتي از نگاه ديني يا غیرديني به آن توجه كرد. اينرا مي گذارم به تفکرات خود خوانندگان . من خود اين نوع توجهات به هستي را در قالب تمركز ، بسط و دلالت مي بينم كه توضيح خاص خود را دارد و اگر براي كسي دلالت كرد مي شود اولين قدمها براي پانهادن در راه . من خود به اين باور در زندگي شخصيم رسيده ام وبه آن معتقدم و خواصش رابه شدت در زندگيم لمس كرده ام . جهان همواره به شما پيغامهايي ميدهد كه اگر به آن توجه كنيد ، سويه دیگر خودش را بر شما عيان مي كند . اين ييغامها در ابتدا بسيار كوچك و شايد به قولي پيش پا افتاده باشد ولي توجه به آن اساس اين رابطه دو سويه را شكل خواهد داد. براي توجه هم بايد به دلتان و خواسته دلتان رجوع كنيد . مثل همين اسكناس فرسوده جناب درويش ، يا متكاي جناب عسگري نسب . يعني چيزي در درونتان به شما مي گويد كه اين اسكناس فرسوده را قبول كن و سخت نگير و يا اين متكا را روي پايت بگذار و دنبال دليلش نگرد . مطمئن باشيد اگر از كساني كه اين تجربيات ساده را داشته اند و به ان اعتنا كرده اند بپرسيد به نوع ديگري اين تجربيات و لمس " او " برايشان مكرر شده است و هرچه جلو رفته اند تازه هاي بيشتري را از حضور " او " لمس كرده اند اما اگر به آن بي توجه باشيد اين سيگنالها به مرور كمتر و كمتر شده تا زماني كه كاملا قطع خواهد شد . شايد داستان اسكناس فرسوده جناب درويش محملي شد كه من بجاي نقل تجربيات شخصي خودم ، اين خاطره قديمي را بازگو كنم و در جايي ماندگار شود يادي هم از يك سينماگر خوب شود كه مدتهاست كاري نمي سازد بودا مي گويد : انديشه هاي بي مانع ، راه را مي يابند و اين سخن به غايت درستي است و براي برداشتن موانع بايد خود را آزاد سازيم . ما زخود سوي تو گردانيم سر ............چون تويي از ما زما نزديكتر باچنين نزديكئي دوريم دور.............در چنين تاريكئي بفرست نور ( مولانا )
......................................... پي نوشت :* ماجرای فيلم " آنسوي مه " داستان شخصي است كه در اوائل دهه 60 حكم فرمانداري يكي از شهرهاي شمالي را گرفته وبا ماشين شخصيش رهسپار آنجا مي شود در حاليكه منافقين قصد ترورش را دارند . ماهي كوچكي كه او در تنگي با خود حمل ميكند در نهايت باعث نجات جانش مي شود .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نظرات مینو / بسیار از نوشته تان لذت بردم . خیلی زیبا ترسیم کردید این " او " را . اگر این نگاه کردن به اطرافمان در بین همه پیدا شود جنگها تمام خواهد شد .../ توضیح : ممنونم مینو جان . درست گفتی جنگ و ستیز حاصل نگاه بیگانه به جهان است فرداد دولتشاهي - همنهاد / سلام استاد..«از میان کسانی که برای دعای باران به تپهها میروند٬ تنها آنان که با خود چتری میبرند٬ به کار خویش ایمان دارند.» - آنتوان چخوف کوروش / عقل کل جان ...خسته شدیم از بس آمدیم و نبودی ..بابا یه کم پولو ولش کن بیا سراغ وبلاگت .ولی باز کم مونده بود منو با این نوشته ات به گریه بندازی . یاد جناب عسگری نسب بخیر . خوشحال شدم که از او یادی کردی و خاطره زیبایی بود بخضوص اون نازل شدن بچه :) ارادت داریم قربان...../توضیح :ممنون از لطفت کورش عزیز .تو دیگه چرا ..من و پول ؟ مثل جن و بسم الله . توکه می دانی چرا می زنی پسر خوب ناشناس / خیلی زیبا بود دستتان درد نکند من فکر میکنم اگر با خودمان صادق باشیم هر کدام از این تجربیات در زندگیمان زیاد اتفاق افتاده باشد ولی متاسفانه به دلمان بی توجه ایم محمد درویش/سلام بر هموطن فرزانه و دوست ناديده خودم فرهاد مودتی / با سالام و ادب خدمت شما . بسیار از نوشته خوبتان روحیه گرفتم . خدا را سپپاسگزارم که چنین افرادی را می توانم بیایم . من هم مثل شما به حضور دائم خدا در تمام لحظات زندگیم باور دارم البته خیلی آدم مذهبی نیستم و لی به نظرم این درک ربطی به مذهب ندارد . امیدورام از تجربیات خودتان هم بنیویسید ...../توضیح : ممنونم فرهاد عزیز . با شما هم نظرم . این چیزها فراتر از دین است . در مورد نوشتن از تجربیات شخصی هم امیدورام اگر مجالی شد بنویسم هرچند آسان نیست کریم / عقل کل عزیز . خوشحالم که بعد مدت طولانی دوباره نوشته ای از شما می خوانم . آنهم نوشته ای با لطافت و معنا که دارد . بقول سهراب زندگی یافتن یک سکه دهشاهی در جوی خیابان است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 16:41 توسط عقل كل |
با سپاس از نظرات و محبت
شما ، تنها نظر
دوستاني كه حاوي نكته تازه اي باشد به مرور به انتهاي مطلب اضافه
خواهد شد. لطفا از نوشتن فينگليسي خودداري كنيد.
ارسال به بالاترين
:
|
| حديث نفس |
تاريخم بر مي گردد به 30-40 سال قبل . كوره سوادي هم دارم . بقيه اش ديگر مهم نيست .اين وبلاگ هم راحت نوشته هاي من است مثل يک دفترچه خاطرات روزانه . از تمام دلمشغوليهايم . بي ملاحظه نام و نامداران ، بعضي به طنز و بعضي جدي تر .
|
| دسترسي ها |
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| نوشته هاي پيشين |
|
اردیبهشت 1387 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
| آرشيو موضوعي |
|
سیاسی-اجتماعی فرهنگی-هنری طنز سیاسی-اجتماعی شعر-ادبیات متفرقه پر بازديد ترينها ي اخير - از او گفتن / اين بازي وبلاگي نيست ( ماجراي بالشت نجات بخش )/ 6 آذر - نودي كه صد شد ( پيرامون برنامه نود)/4 دي - دروغگوی بزرگ (دومين رسوايي خبري دولت )/11 دي - پرچمدار اصلاحات پنجاه هزارتوماني يا دون كيشوت اصلاحات/ 20 شهريور |
|
لوگو وبلاگ |